Affichage des articles dont le libellé est سینما. Afficher tous les articles
Affichage des articles dont le libellé est سینما. Afficher tous les articles

vendredi 4 février 2011

ماریا اشنایدر

























عاشق ظرافت و زیبایی بی‌مانندش بودم. و آن حالت اثیری و سیال وصف‌ناپذیر که از وجودش می‌تراوید. و معصومیت تکان‌دهندهء چهره‌اش لب مرز کودکی و بلوغ , و سبکی و لطافت غیرزمینی و رازآمیختگی ِ بی‌بدیل ِ حرکات‌ش و لحن حرف زدن‌ش , که خاص خودش بود , و مثل نقشش توی «حرفه:خبرنگار» - فیلمی که به شکلی غریب و یکه برایم عزیز است , همیشه بوده - شبیه فرشته‌ای سرگردان و خواب‌زده آمده بود که تکه‌هایی پاک و دست‌نخورده از دنیایی دیگر , از سطحی دیگر از زندگی نشان‌مان دهد.
تصویر پرسونایش همیشه برایم در آن لحظه‌ای متجلی می‌شود که توی ماشین از مرد(جک نیکلسون) می‌پرسد تو از چی فرار می‌کنی؟ و مرد از او می‌خواهد که برگردد به پشت سرش نگاه کند , و بعد , در یکی از زیباترین نماهای فیلم - فیلمی که پر است از قاب‌های فراموش‌نشدنی... - تصویر درخت‌های دوسوی جاده را می‌بینیم که با سرعت به سمت‌مان می آیند و از برابر چشم‌مان می‌گذرند



jeudi 20 janvier 2011

بین ِ دیوارها

تماشای «کلاس» (لورن کانته) و بحث بعد از اون در جمع , برایم تجربهء چالش‌برانگیزی بود. فیلم را دوست داشتم , تلفیق ماهرانه و جذابی از ویژگی‌های سینمای مستند با اوج و فرودهای داستانی و شخصیت‌پردازیِ ِدرام کلاسیک با ریتمی پرتنش که بشدت ذهن تماشاگر را درگیر می‌کرد و حفظ تعادل بین این دو وجه در تمام طول فیلم (در یک مقالهء انگلیسی‌زبان می‌خواندم که فیلم را با عبارت ِ «داکیودراما» توصیف کرده بود) از دلایل طراوت و قدرت و اهمیت فیلم در سینمای سال‌های اخیر است. «کلاس» تا حد زیادی وامدار مدل سینمای داردن‌هاست , هم به‌لحاظ سبک بصری (تدوین و حرکت دوربین) و هم دغدغه‌های اجتماعی و اخلاقی و پرسش‌هایی که دربارهء جایگاه آدم‌ها در جامعه و مفاهیمی مثل فردیت و ظلم و جامعه‌پذیری و بلوغ و....برمی انگیزد , با این تفاوت که نسبت به اغلب ِ فیلم‌های داردن‌ها درام ِ پررنگ‌تر و پرکشش‌تری دارد. شخصیت اصلی فیلم فرانسوا (فرانوسا بِگادو که واقعن معلم است و فیلمنامه براساس کتاب خاطرات او نوشته شده در فیلم نقش خودش را بازی می‌کند) معلم مدرسه‌ای ست که بیشتر دانش‌اموزان‌اش غیرفرانسوی و مهاجر از کشورهای آفریقایی و آسیایی‌اند , دانش‌آموزانی بشدت مشکل‌دار که تعارض‌شان با سیستم آموزشی را به شکل‌های مختلف بی‌احترامی و درگیری لفظی و حتی خشونت فیزیکی نشان می‌دهند. و حد تحمل و مدارای مدرسه با آن‌ها (مدارای جامعه غربی) که فکر می کنم برای ما با تجربه‌ای که از سیستم آموزشی‌مان داریم حسرت‌برانگیز است.(همچنین دلسوزی و توجه معلم که آدم فعال و مسئولیت‌پذیری به‌نظر می‌رسد). در عین حال تک‌تک ِ دانش‌آموزان بشکل جذابی باهویت اند و این هم بخاطر فیلمنامهء قوی و جزئیات ِ دقیق ِ شخصیت‌پردازی و روند داستان و هم بازی خوب ِ نابازیگران است.
اگر آن کلاس را نماد جامعهء فرانسه در نظر بگیریم و بحران‌های رابطهء معلم با دانش‌آموزان ِ رنگین‌پوست را تعمیم بدهیم می‌بینیم که فیلم به شکل ِ حیرت‌انگیزی درعین رئال بودن وجه سمبولیک و چیده شدهء بسیار پررنگی دارد(فیلمنامه و بخصوص دیالوگ‌ها بسیار کارشده و پر از ریزه‌کاری و تاکیدهای هوشمندانه و ظریف است) و حضور هر کدام از بچه‌ها برای ساختن آن تصویر کلی لازم و در جهت تکمیل پازلی ست که به داستان بعد و پیچیدگی می‌بخشد. مثلا نگاه کنید آن پسر سیاهپوست ِتازه‌وارد و نوع رفتارش , در مقایسه با سلیمان و کومبا. به‌ویژه اینکه مشکلات مهاجران عرب و آفریقایی یکی از چالش‌های بسیار مهم و پیچیده جامعهء فرانسه است. آدم‌هایی که از طرفی درگیر تعارض‌های فرهنگی و فقر اند و از طرفی دارند فشار و تحقیر یک سیستم نابرابر را تحمل می‌کنند اما می‌شود پرسید واقعن وظیفهء طرف مقابل چیست؟ و درک و پذیرش و همدلی تا چه حد باید دوطرفه باشد؟
فیلم در عین اینکه یک تجربهء سینمایی غنی و لذتبخش با تمام ملزومات دراماتیک (معرفی ِ شخصیت‌ها , ایجاد سمپاتی نسبت به آن‌ها , درگیری, گره‌گشایی) در اختیار تماشاگر می‌گذارد بسیار چندوجهی ست و باب ِ بحث‌ها و پرسش‌های بسیاری را باز می‌کند که می‌توان ساعت‌ها از زاویه دید‌های مختلف درباره‌اش فکر کرد و بحث کرد و این , در سینمای این‌روزها یک ویژگی کمیاب و دوست‌داشتنی ست.

* عنوان اصلی فیلم در فرانسه
entre les murs
بین ِ دیوارها) ست

lundi 27 décembre 2010

There's not a rich man there, who couldn't pay his way , and buy the freedom that's a high price for the poor


خواستم حال خوب و انرژی‌ حاصل از فیلمی که امروز تماشا کردم را تا سرد نشده ثبت کنم. «آقای کیمیایی» مستندی به کارگردانی امیر قادری , که به‌نظر من اصولن قرار نیست فیلمی تحلیلی دربارهء کارنامه فیلمسازی ِ کیمیایی باشد یا به اطلاعات مخاطب در باب ویژگی‌های سینمای او اضافه کند. این یک فیلم گرم و عاشقانهء شخصی ست دربارهء رابطهء یک منتقد , یک تماشاگر پیگیر و علاقمند , با فیلمساز مورد‌علاقه‌اش و عمر و زندگی‌ای که با سکانس‌های محبوبش از آثار او گذرانده , و وجد و لذت و سرخوشی ِ عمیقی که موفق می شود تماشاگر را در آن شریک کند. شخصن هیچکدام از فیلم‌های کیمیایی را دوست ندارم (بجز سلطان) و قیصر را اصولن نمی توانم تحمل کنم و آن را شاید مخرب‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران می‌دانم ( در کنار همهء دستاوردهای تکنیکی‌اش) , اما این فیلم چنان «زنده» ست و پر از شور و احساس , و سکانس‌های منتخب از فیلم های مختلف چنان خلاقانه در کنار هم قرار گرفته اند- مثلن آن سکانس ِ زیبا از «پت‌گارت و بیلی د کید» - و ریتم جذابی را شکل داده‌اند , و ساندترک فیلم چنان پر است از قطعه‌های راک ِ عالی و درجه یک که باسلیقه انتخاب شده‌ و روی تصویرها می‌نشینند , و آن سکانس ِ «آنتراکت» که اجرای یک گروه راک از موسقی فیلم سرب است , و هارمونی و تعادل لحن و سلیقهء بکار رفته در سر و شکل کلی فیلم , نماهای مصاحبه که در شمال و سر صحنه (احتمالن رئیس) گرفته شده , و آن نمای پشت صحنه که چندین بار با فاصله تکرار می‌شود و به مثابه یک موتیف بصری به فیلم شکل می‌بخشد , و اولین سکانس ِ پشت صحنه با حضور پدر و پسرکه چه گرم و دوست‌داشتنی ست , و نماهایی که مهناز افشار به شیشهء باران‌زدهء ماشین می‌کوبد , و پالتوها و راه‌رفتن‌ها در برف و شب و سرما , که برای دوست‌داشتنش لازم نیست کیمیایی دوست باشی , همین که آدم رمانتیکی باشی و بتوانی به‌اصطلاح فاز احساساتی که از قاب‌های فیلم بیرون می‌زند را بگیری کافی ست. فیلم واقعن با عشق و از ته دل ساخته شده و - ظاهرن همانطور که سازنده‌اش می‌خواسته - تاثیری وجدآور و انرژی‌بخش و تند و سنگین مثل یک قطعه راک دهه هفتادی روی آدم می‌گذارد.

پ.ن: عنوان پست از یکی قطعه‌های ساندترک فیلم , ترانهء
Prison Song - Graham Nash
که شنیدنش را پیشنهاد می کنم. این را که گوش کنید حال و هوای کلی فیلم هم دستتان می‌آید

vendredi 24 décembre 2010

پیوستی بر پست ِ پیشین: لبخند ِ دو عاشق به منزلهء موقعیت ِفلسفی



لبخند ِ دو عاشق به منزلهء موقعیت ِفلسفی
الن بدیو
ترجمهء حمید پرنیان

عاشقان مصلوب» ساخته‌ی میزوگوچی، کارگردانِ ژاپنی. بی‌شک زیباترین فیلمی است که درباره‌ی عشق ساخته شده است. داستان در دوره‌ی کلاسیک ژاپن می‌گذرد؛ زنی با مالک یک کارگاه کوچک ازدواج می‌کند. مرد، صادق است اما زن، شوهرش را نه دوست دارد و نه به‌اش تمایلی. مرد جوانی وارد داستان می‌شود؛ این مرد کارگر شوهر زن است، و همویی است که زن عاشق‌اش می‌شود.

اما مجازات زنا در دوره‌ی کلاسیک ژاپن مرگ است؛ گناه‌کار باید مصلوب شود. این دو عاشق، یعنی زن و مرد جوان، به حاشیه‌ی کشور می‌گریزند. روایت گریختن و جنگل و دریاچه و قایق در این فیلم بسیار شگفت‌آور است. عشق ماهیتی مبهم دارد، انگار که شاعرانه باشد.

شوهرِ صادق اما می‌کوشد که این دو فراری را حفاظت کند. شوهرها وظیفه دارند که زنا را تقبیح کنند، آن‌ها می‌ترسند که مبادا شریک جرم محسوب شوند. اما این شوهر – که هنوز هم عاشق همسرش است – دست به دست می‌کند تا زمان بگذرد. او وانمود می‌کند که همسرش به شهر رفته تا به بستگان‌اش سر بزند. اما دو عاشق فراری محکوم می‌شوند و دستگیر می‌شوند و به سزای اعمال‌شان می‌رسند

در واقع، صحنه‌ی آخر فیلم است که مثال موقعیت فلسفی است. دو عاشق، پشت به پشت هم، روی قاطری بسته شده‌اند و دارند به میدان مرگ می‌روند؛ اما هر دوی‌شان به وجد آمده‌اند، و خالی از حس ترحم هستند؛ بر لبان‌شان لبخندی است، انگار که دریغ بدل به لبخند شده باشد. «لبخند» واژه‌ای تقریبی است. چهره‌های آن دو نشان می‌دهد که هر دوی‌شان هنوز کاملن عاشق یک‌دیگرند.

اما اندیشه‌ی فیلم هیچ ربطی به ایده‌های رمانتیک ذوب‌شدن عشق در مرگ ندارد. این دو عاشق مصلوب هیچ تمایلی به مرگ ندارند. صحنه‌های فیلم هم خلاف آن ایده‌ی رمانتیک را نشان می‌دهند: عشق چیزی است که در برابر مرگ ایستادگی می‌کند.

چرا من «لبخند» دو عاشق را موقعیتی فلسفی نامیدم در صورتی که گفتم واژه‌ی بهتری برای آن نیست؟ چون در همین «لبخند» ما دوباره با چیزی روبه‌رو می‌‌شویم که سنجش‌ناپذیر است، رابطه‌ای است بدون رابطه. بین رخ‌داد عشق (وارونه‌ی هستی) و قوانین پیش‌پاافتاده‌ی زندگی (قوانین شهر و ازدواج) هیچ وجه مشترکی نیست. پس فلسفه در این‌باره چه چیزی می‌تواند بگوید؟ فلسفه می‌گوید که «بایستی به رخ‌داد فکر کرد». ما باید به استثنا بیاندیشیم. ما بایستی بدانیم که ناچاریم درباره‌ی چیزی حرف بزنیم که پیش‌پاافتاده و معمولی نیست. ما بایستی به تبدیل زندگی بیاندیشیم.

حالا می‌توانیم وظایف فلسفه را با توجه به این موقعیت‌ها خلاصه‌بندی کنیم. یک) روشن‌سازی انتخاب بنیادین اندیشه. در مورد مثال آخر، گزینه‌های انتخاب این‌هاست؛ چیزی که مطلوب است و چیزی که مطلوب نیست. دو) روشن‌سازی فاصله‌ی بین اندیشیدن و قدرت، بین حقیقت و حکومت.

فلسفه باید اندازه‌ی این فاصله را مشخص کند. مشخص کند که آیا می‌توان این فاصله را پر کرد یا نه. سوم) روشن‌ساختن ارزش استثناست. ارزشِ رخ‌داد. ارزش گسست. گسست برخلاف استمرار زندگی است، برخلاف محافظه‌کاری اجتماعی است. این‌ها سه وظیفه‌ی فلسفه هستند: پرداختن به انتخاب، فاصله، و استثنا. دست‌کم فلسفه را اگر برای زندگی در نظر بگیریم، چیزی فراتر از یک رشته‌‌ی دانشگاهی است.

می‌توانیم بگوییم که فلسفه وقتی با شرایط روبه‌رو می‌شود به‌دنبال پیوند بین سه نوع وضعیت می‌گردد: پیوند بین انتخاب (تصمیم) و فاصله (شکاف) و استثنا (رخ‌داد). ژرف‌ترین مفاهیم فلسفی به ما می‌گویند: «اگر می‌خواهی زندگی‌ات معنی داشته باشد بایستی رخ‌داد را بپذیری و از قدرت فاصله بگیری و در تصمیم‌ات راسخ باشی.»

فلسفه امکان دارد که به هزار نوع مختلف این حرف را بزند اما اصل گفته‌اش این است: در استثنا بودن، یعنی در رخ‌داد بودن، فاصله نگه‌داشتن از قدرت، و پذیرفتن پی‌آمدهای تصمیم. فلسفه واقعن کمک می‌کند که هستی تغییر کند. ما نباید فراموش کنیم که ناچاریم انتخاب کنیم تا به اندیشه‌ی زندگی حقیقی دست یابیم.

چیزی که این سه مثال را به هم پیوند می‌دهد رابطه‌ی نامتجانس بین اصطلاحات است: کالیکلس و سقرات، سرباز رمی و ارشمیدس، عاشق‌ها و جامعه. رابطه‌ی فلسفی با این موقعیت رابطه‌ای ناممکن است، و همین رابطه‌ی ناممکن است که داستان را شکل می‌دهد. ما از بحث میان کالیکلس و سقرات، از قتل ارشمیدس، و از داستان عاشقان مصلوب گفتیم.

این‌ها داستانِ یک رابطه بود. اما این رابطه، رابطه نیست، یعنی نفیِ رابطه است. در نهایت ما درباره‌ی یک گسست حرف می‌زنیم: گسستی از قیودِ ایجادشده‌ی طبیعی و اجتماعی. اما برای این‌که بتوانیم گسست را روایت کنیم ناچاریم که نخستْ رابطه را روایت کنیم. اما دست‌آخر داستانْ داستانِ گسست است؛ بین کالیکلس و سقرات یکی را باید انتخاب کرد. باید از یکی‌شان کاملن گسست. همین‌طور درباره‌ی ارشمیدس و آن سرباز رمی. و همین‌طور آن دو عاشق و قوانین زناشویی.

پ.ن: میزوگوچی یکی از فیلمسازهای موردعلاقه منه. اخیرن ازش «بانویی از موساشینو» رو دیدم و بسیار دوست داشتم. الان خیلی مشتاق شدم برای دیدن این فیلم